پسرخالهیه بار بابای رفیقم فوت شده بود.منم تصمیم گرفتم با چنتا از دوستان بریم تو مراسمش شرکت کنیم.داشتن مُرده رو میاوردن و رفیقم(همون که باباش فوت شده)داشت خون گریه میکرد و داد میزد میگفت یتیم شدم و فلان و بیسار!
من و دوستامم با عینک دودی و در کمال اُبهت و پرستیژ یه گوشه وایساده بودیم و خیلی ناراحت بودیم!😞
خلاصه تشریفات گذشت و رسید به موقع گذاشتن مرحوم تو قبر.آقا چشمتون روز بد نبینه چون در حین انجام این کار پای یکی از زنایی که نزدیک قبر وایساده بود(دختر عموی رفیقم بود و از اینایی بود که کلی اِفاده دارن و من و دوستامم از اول مجلس پیش خودمون میگفتیم میمون هر چی زشت تر اَداش بیشتر😁😁😁😁)لیز خورد و طفلی با صورت افتاد رو مُرده و چنان وحشتی کرد که نگو و نپرس.تا حالا ندیده بودم یه زن انقدر جیغ بکشه!😁😁😁😁
من و رفیقام و جمع کثیری از حضار از شدت نترکیدن برای نگه داشتن خنده ی خودمون فقط دست گذاشتیم رو صورتمون و کاملا زیر پوستی خندیدیم(البته بعد از بیرون کشیدنش از قبر چون همه اول تو شوک بودن که چیشده)!😁😁😁😁
رفیقمم بعدا بهمون گفت سید اون لحظه خیلی دوس داشتم بخندم ولی خب اوضاع خیط میشد!😁😁😁😁
مرحوم حدودا 80 سالش بود و پسرشم الان 38 سالشه!
هنوز که هنوزه رفیقم رو میبینم اولین صحنه ای که میاد تو ذهنم روز دفن پدرشه!😁😁😁😁
خدا همه ی رفتگان رو بیامرزه🙏