مطلب ارسالی کاربران
پویانمایی « شهری دور » - آغاز یک داستان
« صدای رهگذران در خیابان می آمد ، از پنجره به بیرون نگاه می کردم ، هوا ابری بود ، نمی شد پیش بینی کرد که آفتابی میشود یا بارانی ، اما تفاوتی به حالم نداشت ، در یک آن تصمیمی گرفتم ، وسایلم را جمع کردم و در کیفم گزاشتم ، میخواستم به سفر بروم ، به شهری دور ، دور ترین جایی که می شناختم و اما هنوز نمی دانستم دور ترین شهر کجاست ، حال که فکر می کنم می بینم من همیشه زندگی بسیار معمولی ای داشته بودم ، همیشه به دنبال این بودم سخت ترین ها را به دست بیاورم تا انسانی سخت شوم ، در هر صورت سوار شدم و رفتم ، تمام خاطراتم را در گوشه ای گزاشتم و رفتم ، می خواستم مسیری جدید را شکل دهم ، دیگر نمی دانستم که می دانم یا نه ، اما در این زمان ندانستن بهتر بود ! شاید بهتر است به دنبال اتفاقی جدید بروم ، کیفم را پر کردم ، حالا آماده بودم ، می خواستم دوباره به روزهای نوجوانی بازگردم ، هنگامی که همه چیز شیرین تر بود ، میخواستم قلبم را باز کنم و به سوی سرنوشت حرکت کنم ، من هنوز به یاد آن روزها زندگی خود را به پیش می برم ، به یاد آن روزها ، آن روزها »
- آغاز یک ماجراجویی به شهری دور ، به دورترین شهر در پویانمایی « شهری دور »