« خانه دوست كجاست ؟ »
در فلق بود كه پرسيد سوار .
آسمان مكثي كرد .
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت ، به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت :
نرسيده به درخت ،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است .
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر بدر مي آرد ،
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي ،
دو قدم مانده به گل ،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد .
در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي :
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لايه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست .
« سهراب سپهری »
🌹❤️🍀