فوتبال ایران در جنگ جهانی دوم: وقتی توپ زیر سایهی تانکها غلتید
فوتبال در روزگار آشوب
شهریور ۱۳۲۰ بود. آسمان ایران، که تا چندی پیش با سکوت بیطرفی جنگ جهانی دوم همراه بود، حالا زیر غرش هواپیماهای بریتانیایی و شوروی به لرزه درآمده بود. تانکها از شمال و جنوب به خاک ایران تاختند، رضاشاه تاجش را زمین گذاشت و مردم در بهت و هرجومرج فرو رفتند. قحطی نان، فقر و سربازان خارجی خیابانها را پر کرده بودند. اما در این میان، تو کوچههای خاکی تهران، تبریز، آبادان و رشت، یه صدا هنوز زنده بود: صدای ضربهی پای جوونا به توپهای کهنه و پلاستیکی. فوتبال، این بازی سادهی وارداتی، تو اون روزای سیاه، نه فقط یه سرگرمی، بلکه یه جور مقاومت بود؛ مقاومتی خاموش در برابر سایهی سنگین جنگ.
شاید باورش سخت باشه که تو اون سالها، وقتی پیدا کردن یه قرص نون از پیدا کردن طلا سختتر بود، عدهای هنوز دنبال توپ میدویدن. اما همین دویدنها، همین بازیهای بیسروصدا تو زمینهای خاکی و خرابهها، نشون میده که فوتبال تو ایران فقط یه ورزش نبود؛ یه راه نفس کشیدن بود تو روزگاری که نفسها به شماره افتاده بود. این مقاله میخواد قصهی همین توپها رو بگه: اینکه چطور زیر سایهی تانکها غلتیدن، چطور باشگاههایی مثل دارایی و شاهین جون گرفتن، و چطور سربازای خارجی، خواسته یا ناخواسته، به این قصه رنگ تازهای زدن.
چرا این داستان مهمه؟ چون کمتر کسی ازش حرف زده. تاریخ سیاسی جنگ جهانی دوم تو ایران پر از کتاب و مقالهست، ولی فوتبال اون روزا، این تکهی گمشدهی پازل، هنوز تو سایه مونده. اینجا میخوایم با هم بریم به دههی ۲۰ شمسی، به کوچهها و زمینهای خاکی، و ببینیم چطور یه بازی، تو دل بحران، زنده موند و حتی ریشههای فوتبال امروز ایران رو ساخت. این فقط یه روایت تاریخی نیست؛ یه سفره به روزایی که توپ، بیشتر از یه وسیلهی بازی، یه نماد امید بود.
زمینهی تاریخی: ایران زیر چکمههای متفقین
برای فهمیدن قصهی فوتبال تو جنگ جهانی دوم، اول باید بدونیم ایران اون روزا چه حال و روزی داشت. جنگ جهانی دوم از ۹ شهریور ۱۳۱۸ (سپتامبر ۱۹۳۹) شروع شده بود و ایران، مثل خیلی از کشورهای دیگه، اعلام بیطرفی کرد. رضاشاه، که از دههها پیش رویای یه ارتش مدرن رو تو سرش داشت، فکر میکرد با این بیطرفی میتونه ایران رو از گزند جنگ دور نگه داره. اما این رویاهاش دوام نیاورد. وقتی آلمان نازی تو خرداد ۱۳۲۰ (ژوئن ۱۹۴۱) به شوروی حمله کرد، متفقین (بریتانیا و شوروی) تصمیم گرفتن ایران رو به یه پل تدارکاتی تبدیل کنن تا به شوروی کمک برسونن. بهانهشون؟ حضور چند صد کارشناس آلمانی تو ایران که به پروژههای صنعتی مثل راهآهن کمک میکردن. اما واقعیت این بود که ایران، با موقعیت استراتژیکش بین خلیج فارس و قفقاز، و نفت جنوبش، براشون یه لقمهی چرب و نرم بود.
صبح روز ۳ شهریور ۱۳۲۰ (۲۵ اوت ۱۹۴۱)، بدون اعلان جنگ، نیروهای بریتانیایی از جنوب و شوروی از شمال به ایران تاختن. ارتش ایران، که به قول خودش "مدرن" شده بود، تو چند روز از هم پاشید. تو جنوب، ناوهای بریتانیایی بندر خرمشهر رو بمباران کردن و سربازای هندی و انگلیسی تا اهواز پیش رفتن. تو شمال، روسها از جلفا و آستارا وارد شدن و تا تبریز و رشت رسیدن. رضاشاه دستور مقاومت داد، ولی خیلی زود فهمید که بازی تمومه. تا ۸ شهریور، تهران عملاً تسلیم شده بود. رضاشاه استعفا داد، با کشتی از بندرعباس رفت و پسرش، محمدرضا، جاش رو گرفت. جای خالیش رو هرجومرج پر کرد: قحطی نون، غارت انبارها، سربازای گرسنه تو خیابونا.
وضعیت مردم فاجعهبار بود. تو تهران، قیمت نون تو چند ماه چند برابر شد و صفهای طولانی جلوی نونواییها شکل گرفت. تو جنوب، که انگلیسیها نفت رو کنترل میکردن، کارگرای محلی بیکار شده بودن و قحطی بیداد میکرد. تو شمال، روسها محصولات کشاورزی رو برای سربازاشون جمع میکردن و چیزی برای مردم نمیموند. گزارشهای اون زمان میگن تو زمستون ۱۳۲۰، تو بعضی شهرها مثل تبریز و رشت، مردم علف و ریشهی گیاها رو میخوردن تا زنده بمونن. تو این آشوب، خیلی از فعالیتهای روزمره تعطیل شد: مدرسهها بسته شدن، کارخونهها خوابیدن، و حتی جشنها و مراسم محلی رنگ باختن.
ورزش هم از این طوفان در امان نموند. زمینهای رسمی، مثل زمین شمارهی ۳ تهران که قبل از جنگ محل بازیهای باشگاهی بود، یا تعطیل شدن یا به دست سربازای خارجی افتادن. باشگاهها، که تازه تو دههی ۱۰ و ۲۰ شمسی مثل قارچ سر بلند کرده بودن، بیپول شدن. بازیکنا یا فرار کردن به شهرای دیگه، یا دنبال کار و نون بودن، یا تو خونههاشون قایم شده بودن تا از سربازی اجباری فرار کنن. فدراسیون فوتبال، که سال ۱۳۰۰ تأسیس شده بود، عملاً فلج شده بود و هیچ مسابقهی رسمیای برگزار نمیشد. انگار همهچیز، از سیاست تا ورزش، زیر چکمههای متفقین له شده بود.
اما تو این تاریکی، یه نور کوچیک هنوز روشن بود: فوتبال خیابانی. تو کوچهها، تو خرابهها، و حتی کنار پادگانای سربازای خارجی، جوونا و بچهها هنوز دنبال توپ میدویدن. این بازیها نه قانون داشت، نه زمین درستحسابی، نه حتی توپ واقعی. یه توپ پارچهای، یه زمین خاکی، و چندتا آجر بهعنوان دروازه، همهی چیزی بود که نیاز داشتن. چرا فوتبال تو این شرایط دووم آورد؟ چون تو روزایی که همهچیز از دست رفته بود، این بازی ساده یه راه فرار بود؛ یه جور فریاد زدن که "ما هنوز زندهایم". تو بخش بعدی، میریم سراغ همین کوچهها و زمینهای خاکی، و قصهی توپهایی که زیر سایهی تانکها غلتیدن.
فوتبال خیابانی: توپهای پلاستیکی و کوچههای خاکی
حالا تصور کن: تهران، پاییز ۱۳۲۰. خیابونای لالهزار پر از سربازای بریتانیایی و شورویه که با لهجههای غریب حرف میزنن و تفنگ به دوش راه میرن. نونواییها صفهای طولانی دارن و صدای گریهی بچهها از خونهها میاد. اما تو یه کوچهی باریک نزدیک بازار، چندتا پسربچه با یه توپ پارچهای که با جورابای کهنه درستش کردن، دنبال هم میدون. یکی شوت میزنه، توپ به دیوار میخوره و صدای خندهشون تو کوچه میپیچه. این صحنه فقط مال تهران نبود؛ تو آبادان، که سربازای انگلیسی کنار چاههای نفت بودن، تو رشت، که روسها شهر رو گرفته بودن، و حتی تو روستاهای دورافتاده، فوتبال خیابانی زنده بود.
این بازیها قانون خاصی نداشت. زمینش یا خاکی بود یا پر از سنگریزه. دروازهها رو با دوتا آجر میساختن و اگه توپ پاره میشد، با هر چیزی که دم دست بود درستش میکردن: پارچه، جوراب، یا حتی پوست میوههای خشکشده. بچهها و جوونا، که از صبح تا شب دنبال نون و کار بودن، این چند ساعت بازی رو بهعنوان یه فرار از واقعیت میدیدن. تو روزایی که قحطی نون بیداد میکرد و صدای تانکها خواب رو از چشم همه گرفته بود، این توپهای کهنه یه جور امید بودن؛ یه راه برای اینکه یادشون بیاد زندگی هنوز جریان داره.
تو خوزستان، که فوتبال از دههها قبل به لطف انگلیسیهای شرکت نفت ریشه داشت، این بازیها رنگ و بوی دیگهای داشت. تو آبادان و مسجدسلیمان، کارگرای ایرانی که روزا کنار چاههای نفت عرق میریختن، عصرها تو زمینهای خاکی دور هم جمع میشدن. زمینها پر از چاله و سنگ بود، ولی کسی اهمیتی نمیداد. یه روز، یکی از کارگرا تعریف میکرد که چطور با یه توپ لاستیکی که از انبار شرکت نفت پیدا کرده بودن، تا غروب بازی کردن و حتی یه سرباز انگلیسی هم اومده بود تماشا. کمکم، این سربازا که از بیکاری و دوری خونه کلافه بودن، خودشونم وارد بازی شدن. تو یه گوشهی زمین، یه سرباز بریتانیایی با شلوار نظامی و پابرهنه دنبال توپ میدوید و کارگرای ایرانی با خنده تشویقش میکردن. این بازیها نه داور داشت، نه قانون، ولی یه جور رفاقت عجیب بین آدمای غریبه درست کرده بود.
تو تهران، فوتبال خیابانی حال و هوای خودش رو داشت. تو محلههای قدیمی مثل عودلاجان یا سنگلج، بچهها با هر چیزی که پیدا میکردن بازی میکردن. یه بار، تو کوچهی پشت بازار، چندتا پسر با یه قوطی حلبی خالی به جای توپ بازی کردن و انقدر سر و صدا راه انداختن که یه سرباز روس اومد سرک بکشه. به جای اینکه دعواشون کنه، وایستاد تماشا کرد و آخرش با دست بهشون آفرین گفت. این لحظهها، هرچند کوچیک، نشون میده که فوتبال تو اون روزا فقط یه بازی نبود؛ یه زبان مشترک بود بین آدمای گرفتار.
شمال ایران هم از این قصه بینصیب نبود. تو رشت و بندرانزلی، که روسها شهر رو اشغال کرده بودن، جوونا کنار دریا یا تو کوچههای تنگ بازی میکردن. یه خاطره از اون روزا میگه که تو انزلی، چندتا ماهیگیر بعد از کار با یه توپ کهنه که از یه قایق پیدا کرده بودن، یه زمین کنار ساحل درست کردن و تا شب بازی کردن. روسها، که اول با تعجب نگاه میکردن، کمکم به جمعشون اضافه شدن. یه سرباز روس که پاهاش تو چکمههای سنگینش عرق کرده بود، چکمههاش رو درآورد و با شلوار گشادش دنبال توپ دوید. این صحنهها، که تو دل جنگ و بدبختی شکل میگرفت، نشون میده که فوتبال چطور میتونست آدما رو، حتی برای چند ساعت، به هم نزدیک کنه.
اما این بازیها همیشه بیدردسر نبود. تو بعضی شهرها، مثل تبریز، سربازای متفقین گاهی زمینهای خاکی رو برای خودشون میخواستن و بچهها رو بیرون میکردن. یه بار، تو محلهی اهراب تبریز، چندتا جوون که داشتن بازی میکردن، با سربازای روس درگیر شدن و کار به کتککاری کشید. تو جنوب، هم گزارشهایی هست که سربازای انگلیسی تو زمینهای نزدیک چاههای نفت بازی میکردن و کارگرای ایرانی فقط حق تماشا داشتن. با این حال، این ماجراها جلوی فوتبال رو نگرفت. اگه زمینی رو ازشون میگرفتن، یه کوچهی دیگه پیدا میکردن. اگه توپشون پاره میشد، با دستای خالیشون یه توپ جدید میساختن.
تأثیر سربازای خارجی فقط به بازی کردن خلاصه نمیشد. تو خوزستان، انگلیسیها که از قبل فوتبال رو به کارگرای شرکت نفت یاد داده بودن، حالا با حضورشون تو جنگ، این بازی رو بیشتر پخش کردن. یه کارگر قدیمی شرکت نفت، سالها بعد تعریف کرده بود که چطور یه سرباز بریتانیایی بهشون یاد داده بود چطور با پاشون شوت بزنن، نه با نوک پا. این تکنیکها، هرچند ساده، کمکم تو بازیهای محلی جا افتاد و به نسل بعدی منتقل شد. تو تهران و شمال هم، سربازای متفقین با خودشون یه جور فرهنگ فوتبالی آوردن که بعداً تو بازیهای رسمیتر دیده شد.
فوتبال خیابانی تو اون روزا فقط یه سرگرمی نبود؛ یه جور زندگی بود. تو کوچههای خاکی، زیر سایهی تانکها و تفنگها، این بازی به جوونا و بچهها یاد میداد که میشه هنوز خندید، میشه هنوز دوید، میشه هنوز امیدوار بود. این توپهای کهنه و زمینهای خراب، شاید به چشم متفقین چیزی نبود، ولی برای مردم ایران، یه دنیا معنی داشت. تو بخش بعدی، میریم سراغ باشگاههایی مثل دارایی و شاهین که تو این اوضاع سعی کردن چراغ فوتبال رو روشن نگه دارن.
باشگاههای پیشگام: دارایی، شاهین و تلاش برای حیات
وقتی حرف از فوتبال تو دههی ۲۰ شمسی میشه، نمیشه از باشگاههای قدیمی مثل دارایی و شاهین گذشت. این تیمها، که قبل از جنگ جهانی دوم تازه داشتن جون میگرفتن، تو سالهای اشغال با چالشهای بزرگی روبهرو شدن. زمینها تعطیل شده بود، بازیکنا پراکنده بودن، و پول برای تمرین و بازی مثل سراب شده بود. اما با این حال، این باشگاهها تسلیم نشدن. تو دل قحطی و هرجومرج، یه عده آدم عاشق فوتبال تصمیم گرفتن این چراغ رو روشن نگه دارن، حتی اگه شده با بازیهای دوستانه تو زمینهای خاکی یا تمرینای مخفیانه تو انبارا و حیاطا.
دارایی: از دوچرخهسواران تا زمینهای خاکی
باشگاه دارایی، که سال ۱۳۱۴ تو تهران تأسیس شده بود، یکی از این پیشگامها بود. این تیم، که اول به اسم "دوچرخهسواران" شناخته میشد، قبل از جنگ تو مسابقات محلی اسم و رسمی پیدا کرده بود. دارایی یه تیم مردمی بود؛ بازیکناش بیشتر از جوونای کارگر و محلههای پایینشهر بودن که با عشق به فوتبال دور هم جمع شده بودن. قبل از شهریور ۱۳۲۰، این تیم تو زمینهای سادهی تهران بازی میکرد و حتی چندتا جام محلی برده بود. اما وقتی متفقین اومدن، همهچیز به هم ریخت.
زمین اصلی دارایی، که نزدیک خیابونای مرکزی تهران بود، یا به دست سربازای خارجی افتاد یا به خاطر بیپولی و نبود مدیریت تعطیل شد. بازیکنای معروفش، مثل حسین صدقیانی که بعداً مربی بزرگی شد، تو اون روزا یا دنبال کار بودن یا از شهر فرار کرده بودن تا از سربازی اجباری در امان بمونن. قحطی هم کار رو سختتر کرده بود؛ خیلی از جوونا که قبلاً عصرها تمرین میکردن، حالا تو صف نونواییها بودن یا دنبال یه لقمه غذا برای خونوادهشون میگشتن. با این حال، دارایی کامل خاموش نشد.
یه عده از قدیمیهای تیم، مثل کاظم رحیمی که از پایهگذارای دارایی بود، تصمیم گرفتن هر جور شده فوتبال رو زنده نگه دارن. تو سال ۱۳۲۱، وقتی اوضاع کمی آرومتر شده بود، دارایی شروع کرد به برگزاری بازیهای دوستانه تو زمینهای خاکی دور و بر تهران. زمین شمارهی ۳، که قبلاً جای تمرینشون بود، حالا یا خراب شده بود یا دست سربازای متفقین بود، پس رفتن سراغ زمینهای محلهها. تو سنگلج و عودلاجان، با چندتا بازیکن قدیمی و یه سری جوون تازهکار، بازی راه مینداختن. توپ درستحسابی نداشتن، ولی با همون توپهای پارچهای که بچههای کوچهها درست میکردن، کارشون رو پیش میبردن.
یه خاطره از اون روزا میگه که تو یه بازی دوستانه با یه تیم محلی، دارایی با یه ترکیب نصفهنیمه و بدون کفش درستحسابی، ۳-۲ برد. تماشاگرا، که بیشترشون جوونای محله بودن، دور زمین خاکی وایستاده بودن و با دست و سوت تشویق میکردن. این بازیها نه فقط برای سرگرمی، بلکه برای نشون دادن این بود که فوتبال هنوز نفس میکشه. دارایی تو اون سالها نشون داد که حتی بدون امکانات، میشه با عشق و پشتکار یه تیم رو سر پا نگه داشت.
شاهین: پرندهای که بالهاش رو نبست
باشگاه شاهین، که سال ۱۳۱۷ تو تهران راه افتاده بود، یه داستان دیگه داشت. این تیم، که بعداً به خاطر ریشههای فرهنگی و هوادارای پرشورش معروف شد، تو سالهای قبل از جنگ یه جورایی نماد جوونای تحصیلکرده و روشنفکر بود. بنیانگذارش، عباس اکرامی، معلم بود و میخواست از ورزش برای تربیت جوونا استفاده کنه. شاهین قبل از ۱۳۲۰ تو زمینهای تهران بازی میکرد و حتی با تیمهای خارجی مثل کارمندای شرکت نفت هم مسابقه داده بود. اما اشغال ایران همهچیز رو عوض کرد.
وقتی جنگ شروع شد، شاهین هم مثل دارایی زمینش رو از دست داد. بازیکناش، که خیلیهاشون دانشجو یا کارمند بودن، یا درسشون رو ول کرده بودن یا دنبال کارای روزمره بودن. قحطی و ناامنی، تمرینای منظم رو غیرممکن کرده بود. اما شاهین یه فرق بزرگ با بقیه داشت: هوادارای وفادارش. تو محلههای تهران، مثل نازیآباد و امیریه، جوونایی که طرفدار شاهین بودن، نمیذاشتن این تیم بمیره. اونا خودشون دست به کار شدن و تو زمینهای خاکی بازی راه انداختن.
تو سال ۱۳۲۲، وقتی اوضاع کمی بهتر شده بود، شاهین شروع کرد به برگزاری بازیهای غیررسمی با تیمهای محلی. یه بار، تو یه زمین نزدیک راهآهن تهران، شاهین با یه تیم از کارگرای راهآهن بازی کرد. زمین پر از چاله بود و باد خاک رو تو هوا میچرخوند، ولی بازی انقدر جذاب شد که مردم از دور و بر جمع شدن و تا غروب تماشا کردن. نتیجه؟ ۴-۱ به نفع شاهین. این برد، هرچند کوچیک، برای هوادارا یه جور دلگرمی بود تو روزایی که همهچیز سیاه به نظر میاومد.
شاهین یه کار دیگه هم کرد که خیلی مهم بود: تمرینای مخفیانه. چون زمین رسمی نداشتن، بازیکنا تو حیاط خونهها یا انبارای متروکه دور هم جمع میشدن. یه بار، تو یه انبار قدیمی تو جنوب تهران، چندتا از بازیکنای شاهین با یه توپ کهنه تمرین کردن و انقدر سر و صدا راه انداختن که همسایهها فکر کردن دزد اومده! این تلاشها نشون میداد که شاهین فقط یه تیم نبود؛ یه جور هویت بود برای کسایی که نمیخواستن تسلیم بشن.
چالشها و امیدها
زندگی برای این باشگاهها آسون نبود. کمبود امکانات، بزرگترین مشکلشون بود. نه توپ درستحسابی داشتن، نه لباس متحدالشکل، نه حتی زمینی که بشه بهش گفت "ورزشگاه". بازیکنا گاهی پابرهنه بازی میکردن یا با کفشای پارهای که از خونه آورده بودن. قحطی هم کار رو سختتر میکرد؛ خیلی از بازیکنا انقدر ضعیف شده بودن که نمیتونستن یه نیمهی کامل بدوئن. فشار سیاسی هم بود؛ متفقین گاهی به هر تجمعی، حتی بازیهای دوستانه، مشکوک میشدن و میاومدن سرک بکشن.
با این حال، این باشگاهها یه چیز داشتن که هیچکس نمیتونست ازشون بگیره: عشق به فوتبال. دارایی و شاهین، هر کدوم به سبک خودشون، تو اون سالهای سخت زنده موندن و حتی ریشههای فوتبال مدرن ایران رو قویتر کردن. بازیکنایی مثل صدقیانی از دارایی یا جوونای شاهین، بعداً شدن ستونای تیمهای بزرگتر. این تلاشها، هرچند تو سایهی جنگ گم شد، ولی بیاثر نبود. تو بخش بعدی، میریم سراغ سربازای متفقین و نقشی که تو این قصه بازی کردن.
سربازان متفقین و فوتبال: زمین مشترک سرگرمی
تو سالهای اشغال، سربازای بریتانیایی و شوروی فقط تانک و تفنگ با خودشون نیاوردن؛ یه جور فرهنگ فوتبالی هم همراهشون بود که تو کوچهها و زمینهای ایران پخش شد. این سربازا، که از خونههاشون دور افتاده بودن و تو یه کشور غریب گرفتار شده بودن، دنبال راهی برای سرگرمی بودن. فوتبال، که تو بریتانیا یه ورزش محبوب و ریشهدار بود و تو شوروی هم کمکم داشت جا میافتاد،成了 یه زمین مشترک بین اونا و مردم ایران. تو خوزستان، تهران، و حتی شهرای شمالی، این سربازا با جوونای ایرانی بازی کردن و یه جور رفاقت عجیب درست شد؛ رفاقتی که نه زبان میخواست، نه سیاست، فقط یه توپ و یه زمین خاکی.
خوزستان: جایی که فوتبال با نفت قاطی شد
تو جنوب ایران، بهخصوص تو خوزستان، حضور سربازای بریتانیایی یه رنگ دیگه به فوتبال داد. اینجا، که از دههها قبل به خاطر شرکت نفت ایران و انگلیس با فوتبال آشنا شده بود، حالا تو سالهای جنگ پر از سربازای نظامی بود. این سربازا، که بیشترشون از کارگرای هندی و جوونای انگلیسی بودن، تو پادگانای نزدیک آبادان و اهواز مستقر شده بودن. روزا مشغول نگهبانی و کارای نظامی بودن، ولی عصرها، وقتی آفتاب کمجون میشد، دنبال یه راه برای وقتگذرونی میگشتن. فوتبال، که تو خون انگلیسیها بود، بهترین انتخابشون شد.
تو زمینهای خاکی نزدیک چاههای نفت، سربازای بریتانیایی با کارگرای ایرانی بازی میکردن. این بازیها قانون خاصی نداشت؛ یه روز با یه توپ لاستیکی که از انبار شرکت نفت پیدا کرده بودن، یه روز با یه قوطی خالی که با پارچه پرش کرده بودن. کارگرای ایرانی، که از قبل با فوتبال آشنا بودن، با ذوق به این بازیها ملحق میشدن. یه خاطره از اون روزا میگه که تو یه زمین نزدیک مسجدسلیمان، یه سرباز انگلیسی به اسم "جیمز" با پابرهنه و شلوار نظامی دنبال توپ دوید و انقدر بد شوت زد که کارگرا با خنده زمین خوردن. اما همین خندهها، تو اون روزای سخت، یه جور دوستی درست کرد.
این بازیها فقط سرگرمی نبود؛ یه جور آموزش هم بود. سربازای انگلیسی، که تو کشورشون فوتبال رو با قانون و تکنیک بازی میکردن، به کارگرا یاد دادن چطور با پشت پا شوت بزنن یا چطور توپ رو کنترل کنن. این تکنیکها، هرچند ساده، تو بازیهای محلی جا افتاد و بعداً تو فوتبال ایران اثر گذاشت. تو آبادان، حتی گزارشهایی هست که سربازا با کارگرا شرطبندی میکردن؛ مثلاً یه پاکت سیگار یا یه تکه شکلات جایزهی برنده بود. این شرطبندیها، هرچند کوچیک، بازیها رو هیجانانگیزتر میکرد.
تهران: فوتبال زیر نگاه متفقین
تو تهران، که مرکز فرماندهی متفقین بود، سربازای بریتانیایی و شوروی همهجا دیده میشدن. از خیابونای لالهزار تا دروازهدولت، این سربازا با لباسای نظامی و کلاه آهنی راه میرفتن. اما عصرها، وقتی کارشون کم میشد، بعضیهاشون دنبال سرگرمی بودن. تو محلههای قدیمی مثل عودلاجان یا سنگلج، سربازای بریتانیایی گاهی به بازیهای خیابانی بچهها سرک میکشیدن. اول فقط تماشا میکردن، ولی کمکم خودشم وارد زمین شدن.
یه روز، تو یه کوچهی نزدیک بازار، چندتا سرباز بریتانیایی با جوونای محله یه بازی راه انداختن. زمین انقدر تنگ بود که توپ مدام به دیوار میخورد، ولی بازی انقدر بامزه شد که مردم از پنجرهها سرک کشیدن و تشویق کردن. سربازا، که زبان فارسی بلد نبودن، با اشاره و خنده با جوونا حرف میزدن. یه بار، یه سرباز انقدر محکم شوت زد که توپ به یه گاری سبزیفروش خورد و سبزیا پخش زمین شد. صاحب گاری اول عصبانی شد، ولی وقتی دید همه دارن میخندن، خودش هم خندید و بازی رو تماشا کرد.
سربازای شوروی هم تو تهران بیکار نبودن. تو شمال شهر، نزدیک پادگاناشون، گاهی با جوونای ایرانی بازی میکردن. این سربازا، که بیشترشون از مناطق روستایی شوروی بودن، فوتبال رو خشنتر بازی میکردن. یه خاطره از اون روزا میگه که تو یه زمین خاکی نزدیک قلهک، یه سرباز روس انقدر محکم تکل رفت که یه جوون ایرانی زمین خورد و پاش زخمی شد. ولی به جای دعوا، هر دو بلند شدن و همدیگه رو بغل کردن. این لحظهها نشون میداد که فوتبال، حتی تو جنگ، میتونست آدما رو به هم وصل کنه.
شمال: فوتبال کنار دریا و جنگل
تو شهرای شمالی، که زیر کنترل روسها بود، فوتبال یه شکل دیگه داشت. تو رشت و بندرانزلی، سربازای شوروی کنار دریا یا تو زمینهای نزدیک جنگل بازی میکردن. این سربازا، که از سرمای سیبری و گرمای جبههها خسته بودن، فوتبال رو یه جور فرار از واقعیت میدیدن. تو انزلی، یه بار چندتا سرباز روس با ماهیگیرای محلی یه بازی راه انداختن. زمین کنار ساحل بود و موجا هر چند دقیقه یه بار توپ رو خیس میکرد، ولی بازی انقدر ادامه پیدا کرد که غروب شد و همه با خنده برگشتن.
جوونای شمالی، که از حضور روسها دل خوشی نداشتن، اول با شک به این بازیها نگاه میکردن. ولی کمکم، وقتی دیدن سربازا فقط دنبال سرگرمیان، بهشون ملحق شدن. تو رشت، یه زمین خاکی نزدیک بازار بود که شد پاتوق این بازیها. سربازای روس، که چکمههای سنگینشون رو درمیآوردن و با شلوار گشاد بازی میکردن، با جوونا مسابقه میدادن. یه بار، یه ماهیگیر انزلیچی انقدر قشنگ دریبل زد که سربازا وایستادن و براش دست زدن. این بازیها، هرچند ساده، یه جور صلح موقت بین مردم و سربازا درست کرد.
تأثیر فرهنگی: ردپای متفقین تو فوتبال ایران
حضور سربازای متفقین فقط به بازی کردن خلاصه نشد؛ یه اثر عمیقتر هم داشت. تو خوزستان، تکنیکهای انگلیسیها تو بازیهای محلی پخش شد و کارگرا این سبک رو به نسل بعدی یاد دادن. تو تهران، جوونا از سربازا یاد گرفتن که چطور با نظمتر بازی کنن، هرچند زمین و امکاناتشون هنوز ابتدایی بود. تو شمال، روسها یه جور فوتبال فیزیکیتر رو نشون دادن که بعداً تو بازیهای محلی اثر گذاشت.
این بازیها، هرچند غیررسمی، یه جور پل فرهنگی بود. سربازای متفقین، که اول به چشم اشغالگر دیده میشدن، تو زمین فوتبال شدن آدمای معمولی که دنبال خنده و سرگرمی بودن. برای مردم ایران هم، این بازیها یه راه بود برای اینکه با غریبهها ارتباط برقرار کنن، بدون اینکه سیاست وسط بیاد. این ردپا، هرچند کمرنگ، تو فوتبال ایران موند و بعداً تو سالهای بعد از جنگ خودش رو نشون داد. تو بخش بعدی، میریم سراغ اینکه چطور فوتبال تو این روزا شد یه نماد مقاومت.
نماد مقاومت: فوتبال به مثابه هویت ملی
تو روزایی که قحطی نون بیداد میکرد، تانکها خیابونا رو پر کرده بودن و امید تو دل مردم کمرنگ شده بود، فوتبال فقط یه بازی نبود؛ یه جور فریاد بود. فریادی که میگفت "ما هنوز اینجاییم، هنوز زندهایم". تو کوچههای خاکی، تو زمینهای خراب، و حتی تو بازیهای مشترک با سربازای خارجی، مردم ایران با هر ضربه به توپ نشون میدادن که نمیخوان تسلیم بشن. تو اون سالهای سیاه، وقتی همهچیز از دست رفته به نظر میاومد، فوتبال شد یه نماد مقاومت؛ یه راه برای حفظ هویت ملی تو دل بحرانی که میخواست همهچیز رو نابود کنه.
فرار از واقعیت: چرا فوتبال دووم آورد؟
تو سال ۱۳۲۰ و ۱۳۲۱، زندگی تو ایران مثل یه کابوس بود. قحطی انقدر شدید شده بود که تو تهران، مردم تو خیابونا از گرسنگی میمردن. تو جنوب، کارگرای بیکار شدهی شرکت نفت دنبال یه لقمه غذا میگشتن. تو شمال، روسها محصولات کشاورزی رو غارت میکردن و چیزی برای مردم نمیموند. تو این اوضاع، منطقی بود که ورزش، مثل خیلی چیزای دیگه، فراموش بشه. اما فوتبال نه تنها فراموش نشد، بلکه زندهتر شد. چرا؟ چون تو اون روزا، مردم به چیزی نیاز داشتن که ذهنشون رو از واقعیت تلخ دور کنه.
برای بچههای کوچهها، دویدن دنبال یه توپ پارچهای یه جور فرار بود از صدای گریهی مادراشون که نون گیرشون نیومده بود. برای جوونایی که روزا کارگری میکردن، یه بازی عصرگاهی تو زمین خاکی یه راه بود برای اینکه یادشون بیاد هنوز میتونن بخندن. حتی برای بزرگترا، تماشای یه بازی محلی یه لحظهی کوتاه آرامش بود تو روزایی که هر لحظه منتظر خبر بد بودن. فوتبال، با همهی سادگیش، یه جور دارو بود؛ دارویی که جسم رو درمان نمیکرد، ولی روح رو زنده نگه میداشت.
هویت جمعی: فوتبال و حس تعلق
تو سالهای اشغال، وقتی ایران زیر چکمههای متفقین له شده بود، حس هویت ملی هم ضربه خورده بود. ارتش از هم پاشیده بود، شاه فرار کرده بود، و مردم احساس میکردن کشورشون دیگه مال خودشون نیست. تو این خلأ، فوتبال شد یه جور چسب که آدما رو به هم وصل میکرد. تو کوچههای تهران، وقتی جوونا دور هم جمع میشدن و بازی میکردن، انگار داشتن به هم میگفتن "ما هنوز یه ملتیم". تو خوزستان، کارگرایی که با سربازای انگلیسی بازی میکردن، با هر گل که میزدن، یه جور غرور ملی رو فریاد میزدن.
باشگاههایی مثل دارایی و شاهین هم همین نقش رو بازی کردن. این تیمها، هرچند امکاناتشون کم بود، برای هواداراشون یه نماد بودن. وقتی دارایی تو یه زمین خاکی یه بازی دوستانه رو میبرد، تماشاگرا فقط برای برد دست نمیزدن؛ برای این دست میزدن که یه تیکه از هویتشون هنوز سر جاشه. شاهین، با هوادارای پرشورش، یه جور حس تعلق درست کرده بود که تو اون روزای پراکندگی، مثل یه لنگر عمل میکرد. این بازیها، هرچند کوچیک، به مردم یادآوری میکرد که هنوز چیزی دارن که بهش افتخار کنن.
مقاومت خاموش: فوتبال در برابر اشغال
فوتبال تو اون سالها یه جور مقاومت هم بود، اما نه از اون مقاومتا که با تفنگ و فریاد همراهه. این یه مقاومت خاموش بود؛ مقاومتی که تو کوچهها و زمینهای خاکی شکل میگرفت. وقتی متفقین زمینهای رسمی رو گرفتن، مردم تو کوچهها بازی کردن. وقتی توپ درستحسابی نبود، با پارچه و جوراب توپ ساختن. وقتی سربازا سعی کردن جلوی تجمعات رو بگیرن، جوونا یه گوشهی دیگه پیدا کردن و بازم بازی کردن. این کارا شاید به چشم اشغالگرا نیومده باشه، ولی برای مردم ایران یه جور ایستادگی بود.
یه داستان از تبریز هست که قشنگ این مقاومت رو نشون میده. تو سال ۱۳۲۱، سربازای روس یه زمین خاکی رو تو محلهی اهراب اشغال کرده بودن و نمیذاشتن جوونا بازی کنن. چندتا از جوونای محله، به جای دعوا، شبونه رفتن تو یه کوچهی دیگه و با نور ماه بازی کردن. صبح که روسها فهمیدن، اومدن اونجا رو هم ببندن، ولی جوونا بازم یه جای دیگه پیدا کردن. این بازی موش و گربه انقدر ادامه پیدا کرد که روسها خسته شدن و بیخیال شدن. این، یه برد کوچیک بود، ولی برای اون جوونا، یه پیروزی بزرگ.
مقایسه با دنیا: فوتبال تو جنگ جهانی دوم
ایران تنها کشوری نبود که تو جنگ جهانی دوم فوتبالش زنده موند. تو اروپا، که جنگ مستقیماً خونهها رو خراب میکرد، مردم هنوز بازی میکردن. تو انگلیس، با وجود بمباران آلمانیها، بازیهای محلی ادامه داشت و حتی سربازا تو جبههها با قوطیهای کنسرو فوتبال بازی میکردن. تو شوروی، تو شهرای محاصرهشده مثل لنینگراد، مردم تو حیاط خونهها بازی میکردن تا روحیهشون رو نگه دارن. ایران، هرچند جبههی جنگ نبود، ولی مثل این کشورها از فوتبال بهعنوان یه ابزار مقاومت استفاده کرد.
فرق ایران با این جاها این بود که اینجا، فوتبال هنوز یه ورزش جوون بود. تو اروپا، فوتبال ریشههای عمیقی داشت و سازمانیافته بود، ولی تو ایران، تازه داشت راهش رو پیدا میکرد. با این حال، همین که تو اون شرایط سخت زنده موند، نشون میده که چقدر برای مردم مهم شده بود. این مقاومت، هرچند بیسروصدا، ریشههای فوتبال ایران رو قویتر کرد و راه رو برای آینده باز کرد.
روحیهی جمعی: نقش هواداران و بازیکنان
هوادارا و بازیکنا، قلب این مقاومت بودن. تو زمینهای خاکی، تماشاگرایی که دور زمین وایستاده بودن، فقط تماشا نمیکردن؛ با هر گل و هر شوت، انگار خودشونم تو بازی بودن. این حس جمعی، به همه نیرو میداد. بازیکنایی که با پاهای برهنه و شکم گرسنه بازی میکردن، نه برای پول، بلکه برای دل خودشون و مردمشون میدویدن. تو اون روزا، فوتبال یه جور وظیفه بود؛ وظیفهای برای اینکه به همه بگن زندگی هنوز تموم نشده.
یه خاطره از تهران میگه که تو یه بازی دوستانه بین دارایی و یه تیم محلی، یه بازیکن انقدر خسته بود که وسط زمین نشست. تماشاگرا، به جای هو کردن، براش دست زدن و تشویقش کردن تا بلند شه. این لحظهها، هرچند ساده، نشون میده که فوتبال چطور روحیهی جمعی رو زنده نگه میداشت. تو بخش بعدی، میریم سراغ اینکه این روزای سخت چه اثری رو فوتبال ایران گذاشت و چطور راه رو برای آینده باز کرد.
وقتی توپ غلتید و تاریخ ماند
فوتبال ایران تو جنگ جهانی دوم، یه قصهی عجیب و قشنگه. قصهی توپهایی که زیر سایهی تانکها غلتیدن، جوونایی که تو قحطی و هرجومرج دویدن، و مردمی که تو دل بحران امیدشون رو نگه داشتن. این مقاله خواست که این تکهی گمشدهی تاریخ رو روایت کنه؛ نه فقط بهعنوان یه ورزش، بلکه بهعنوان یه آینهی زندگی مردم ایران تو اون روزای سیاه. از کوچههای خاکی تهران تا زمینهای نفتی خوزستان، از بازیهای مخفیانهی شاهین و دارایی تا شوتهای مشترک با سربازای متفقین، این قصه نشون داد که فوتبال چطور تو سختترین لحظهها زنده موند و حتی قویتر شد.
چرا این داستان مهمه؟ چون ما رو به ریشههامون برمیگردونه. امروز که دربی تهران میلیونها نفر رو پای تلویزیون میذاره، که تیم ملی تو جام جهانی میجنگه، یا که زمینهای خاکی هنوزم تو محلهها پر از بچههای توپبهدستن، همهش یه جورایی به همون روزای دههی ۲۰ شمسی وصلن. اون جوونایی که با پاهای برهنه بازی کردن، اون هوادارایی که تو قحطی کنار تیمشون موندن، و اون بازیکنایی که با یه توپ پارچهای امیدشون رو زنده نگه داشتن، پایههای این فوتبال رو ساختن. این قصه فقط یه تاریخ نیست؛ یه درس زندگیه دربارهی مقاومت، عشق، و هویت.
فوتبال تو اون سالها، یه جور پل بود. پلی بین مردم و سربازای خارجی، بین محلهها و شهرها، بین ناامیدی و امید. تو زمینهای خاکی، قانونای جنگ فراموش میشد و آدما، چه ایرانی چه غریبه، برای چند ساعت فقط بازیکن بودن. این پل، هرچند موقت، یه میراث ساخت که تا امروز مونده. از جام تخت جمشید دههی ۵۰ تا قهرمانیهای آسیایی، از تکنیکهای خیابانی تا ورزشگاههای پر از فریاد، همهش ردپای همون توپهای کهنه رو داره.
این مقاله یه دعوته به بازخوانی تاریخ. نه فقط تاریخ سیاست و جنگ، بلکه تاریخ زندگی روزمرهی مردمی که تو بدترین روزا، بهترین خودشون رو نشون دادن. فوتبال ایران تو جنگ جهانی دوم، یه داستان گمنامه که شایستهی شنیده شدنه. وقتی توپ زیر سایهی تانکها غلتید، تاریخ هم باهاش غلتید و یه چیزی ساخت که هنوزم تو قلب ما میتپه. پس دفعهی بعد که یه بازی رو تماشا میکنی، یا صدای شوت یه بچه رو تو کوچه میشنوی، یادت باشه: این صدا، از دههی ۲۰ شمسی تا امروز راهش رو پیدا کرده.