اختصاصی طرفداری - اولین مسابقه فوتبالی بود که به تماشای آن می نشستم و گل دقیقه اول مالدینی اولین گلی است که به یاد می آورم.
میلان 0- 3 جلو افتاده بود. جدا از اسم تیم ها، چیز دیگری نمی دانستم. پدرم رویاهای شیرین می دید، میلانی ها در رختکن قهرمانی را جشن می گرفتند و من هم به صفحه 25 اینچی تلویزیون خیره شده بودم تا نیمه دوم آغاز شود. بدون هیچ احساسی.
چیز جدیدی در این زمینه نمی توانم بگویم. طرفدار لیورپول باشید یا نه، مهم نیست. همه داستان این بازی را حفظ شدند. یک مسابقه فوتبال نبود، برای من اولین تجربه ام از فوتبال (که احتمالا خیلی ها به آن حسادت می کنند) یک داستان هالیوودی بود. یک داستان از جنس امید، تکبر و البته شانسی که امیدوارم روزی در خانه همه ما را بزند.
بعد از این بازی، فوتبال همه چیز من شد. رونالدینیو با هر لمس توپش، مثل غزلی از دیوان حافظ مرا از خود بی خود می کرد، الکس دل پیرو در یوونتوس جولان می داد و فرانچسکو توتی در رم خدایی می کرد. سال بعد باز هم جلوی تلویزیون نشستم؛ با این تفاوت که می دانستم لودویک ژولی بارسا را به فینال برد و از آن طرف هم آرسن ونگر و شاگردانش با حذف ویارئال پیگرینی به فینال رسیدند. آرسنال با گل کمپل 0-1 جلو افتاد. در نیمه دوم پدرم به من نگاه کرد و گفت:" اگه بارسا امشب قهرمان شه برات پیراهن رونالدینیو رو می خرم."

بعد از این جمله، بقیه بازی در خاطرم نیست، به عنوان یک پسر بچه معصوم فقط دعا می کردم؛ برای رسیدن به آن پیراهنی که فراتر از همه چیز بود. برای گل بلتی اشک ریختم و پس از به دست آوردن این پیراهن، هر شب با آن پیراهن هم آغوش می شدم. 2سال را که رد کنیم، به سال 2008 می رسیم که مردی به نام یورگن کلوپ به دورتموند آمد. آن ها را فقط به واسطه یان کولر و گل هایی که در پلی استیشن با او زده بودم می شناختم. دورتموند در آن زمان به دلیل وضع بد مالی اش، زیاد در چشم نبود و نمی شد بازی هایش را رصد کرد اما مصاحبه کلوپ در آن سن تاثیر عجیبی روی من گذاشت:" این پیراهن نباید تنها راه شناسایی ما باشد. باید به گونه ای باشیم که حتی اگر با پیراهن قرمز به میدان برویم افراد حاضر در استادیوم بگویند: اوه! این تیم فقط می تواند بروسیا دورتموند باشد."
3سال هم با عشق دیدن شوت های استیوی جی، جیجی و الکس در یوونتوسی که به سری B رفت، گواردیولا و تیکی تاکایش، مسی فوق العاده و قهرمانی های سر الکس گذشت ( البته برای آخری خوشحال نمی شدم اما برایم شگفت انگیز بود). تا این که شنیدم همان یورگن کلوپ توانسته دورتموند را قهرمان آلمان کند. مجنون وار در اینترنت نوستالژیک آن زمان، دورتموند را در گوگل جست و جو می کردم. تا این که سال بعد بالاخره توانستم یک بازی از دورتموند را زنده ببینم؛ فینال جام حذفی در برلین. در آن بازی که گزارشگر یک طرفه گزارش می کرد و دورتموند برایش تیمی ناشناخته بود. البته این موضوع چیز عجیبی نیست. اگر همین حالا هم به بیشتر گزارشگرهای صدا و سیما عکس تیمی دورتموند را نشان دهند حداقل 5 نفر از آن عکس را نمی شناسند.

آن بازی 2- 5 به سود دورتموند تمام شد و تک تک لحظاتش را به یاد می آورم و از آن روز تا به حال حتی یک بازی دورتموند را از دست ندادم. روز های تلخ و شیرین بعد از آن؛ نگاه به چهره مبهوت مردم وقتی می بینند دورتموند بالاتر از رئال و سیتی متمول در صدر گروه مرگ قرار گرفته، اشک ها و فریادهایم در بازی با مالاگا، پوکر لوا در مقابل رئال، نوشتن در دورتموند برای سایت طرفداری، زانو زدن سوبوتیچ در مقابل روبن، الکس دل پیرو خارج از دید اما زنده در قلب، لیز خوردن استیوی، قهرمانی های بارسا، فرانچسکویی که بدون او جشنی نبود، دورتموند در منطقه سقوط، حرف زدن هوملز و گلادیاتور با هواداران متعصب در دیوار زرد و کلوپی که دیگر نمی خندید.
به امسال می رسیم. قرعه کشی نشان داد که دورتموند و لیورپول باید به مصاف یکدیگر بروند. مصاف دو تیم مورد علاقه ام، لیورپول کلوپ در مقابل تیمی که با آن عشق واقعی را شناختم؛ درست است! فقط فوتبال می توانست این داستان را بنویسد. شب بازی، در حالی که به تلویزیون 45 اینچی خیره شده بودم و منتظر بازی بودم، حال خوبی نداشتم. پیراهن لیورپول در یک دست و دورتموند در دست دیگر. از همه چیز در این دنیا ناراحت بودم و منتظر شروع شدن بازی بودم به امید این که برای چند لحظه از همه چیز فاصله بگیرم.
بعد از گل سوم دورتموند دوباره صدای خر و پف پدرم را شنیدم. درست یادم نمی آید آخرین بار چه زمانی با خدای خودم خلوت کرده بودم اما 2ساعت بعد، در حالی که به کلوپ و دور زدنش در آنفیلد با لبخند، خیره شده بودم، رو به آسمان کردم و گفتم:" خدایا ممنون برای تمام زیبایی ها... ممنون برای فوتبال."