رب النوعی صبحدم روزی به گشت
بر گل سرخی سحرگه میگذشت
دید بر برگ گلی سه قطره آب
که همی خوانند او را با شتاب
گفت مطلب چیست ای روشن.....
آنگه مقصود چه میگویی.....
گفتنش ما را سزاواری به حق
از تو می خواهیم تا باشی حَکَم
ما سه قطره گرچه آب روشنیم
مختلف لیکن ز یاران افکنیم
گفت: اول هر یکی گوید که کیست
لایق برتر شدن بیهوده نیست
تا بگویم من کدامین بهترید
خوب تر .............. خواهرید
اولی گفتا: نسیمی صبحدم
در سحر گاهان در آن نیلی خِیَم
جان من از آسمان آمد پدید
باغ و بستانش بی من خرّم مدید
دومی گفتا : که من دُختِ یَمَم
زاده دریا و بحر اعظمم
من زاقیانوس موّاج آمدم
چتر شاهی بر سر گلها زدم
سومی را گفت: که ای دُختِ یمن
چیستی تو چون نمی گویی سخن
گفت: اشکم نه چیز دیگری
افتادم من زچشم دختری
حالیا هیچم چه گویم چیستم
غیر اشک دختری من نیستم
رب النوعش گفت : که ای عالی سرشت
جمله خوبانند در پیش تو زشت
از دل و دیده تو می آیی برون
برتری داری تو بر هر چه فزون
استاد شجریان بخش فارسی آواز ربّنا (این دهان بستی دهانی باز شد) رو بر روی همین ملودی خونده